چهارشنبه هشتم آبان 1387
سفر نامه
سلام
راستش میخوام اینبار با یه سفر نامه آپ کنم شاید دزی به تخته خوردو منم زفتم تو لیسته سفر نامه نویسای معروف مثل ناصر خسرو - مارکوپلو - آل احمد - سرپرسی سایکس و .....
راستش واسه من که ۸-۹ سال پیش رفته بودم بابلسرو اونجا یخورده مریض شده بودم و زیاد نچسبیده بود یه سفر غیر منتظره کاری به تهران اونم با هزینه شرکت و حق ماموریت شاید یخورده غیر منتظره بود
وقتی چند روز بعد از عید فطر از شرکت تماس گرفتن که اقا باید واسه یه سری آموزشای بئو خدمت یک شنبه برید تهران من همش منتظر بودم که اینم مثل اون ۵ -۶ مورد که قرار بود برم مسافرت و بهم خورده بود ناکام بمونم ولی خوب خدارو شکر این یکی اینطور نشد ![]()
من راستش اخرین بار که تهران رفته بودم تابستون ۱۳۷۴ بود درست موقعی که می خواستم برم کلاس دوم راهنمایی
اونم چون رفته بودیم رشت بعد یه هویی تصمیم گرفتیم بریم قم زیارت و بار دوباره یهویی رفتیم تهران![]()
خلاصه من که تازه تو این شرکت استخدام شده بودم به اتفاق ۲ تا دیگه از تازه استخدامیا که من ندیده بودمشون یکشنبه شب ساعت ۶ توی راه آهن شهرمون قرار گذاشتیم تا همو ببینیم و راهی شیم خلاصه با چند بار تماس تلفنی همو پیدا کردیمو یه مختصر اشنایی و سوار قطار شدیم چون یکم دیر جنبیده بودیم قطار درجه یکم گیر نیاوردیم و فقط تونستیم واسه برگشت بلیط درجه یک رزرو کنیم
تو کوپه ما ۲ تا جوونه اهوازی بودن که خیلی زود با ما صمیمی(پسر خاله) شدن حتی قبل از اینکه ما با همکارای ایندم آشناشیم. از اونجایی که قطار درجه ۲ بود ما هنوز یه همسفر دیگه کم داشتیم که قرار شد تو نیشابور کوپه مون تکمیل شه منم از فرصت استفاده کردمو جو رسمی رو مثل همیشه شکستمو هر ۵ نفر شدیم پسر خاله![]()
نمی دونم چرا ادما تو برخورداشون اینقد محافظه کارن![]()
بلاخره ایستگاه خیام نیشابور یه خانوم حدودا ۴۵ ساله آومدو ادعا کرد من جام اینجاست![]()
خانومه که از قرار با خواهرشو چند تا از دختراش و خواهرزادش میشدن ۷ نفر کلید کرده بود که ما از اون موقع ۷ نفری تو کوپه کناری بودیم ولی حالا میخوایم استراحت کنیم میخوام برم سره جای خودم
هرچی مامور قطار میگفت بابا اینا ۴ تا اقان هم شما هم اینا معذبن خانم گیر داده بود که نه اینا مثل پسرامن
یکی از اهوازیا بلیط خانم و دید گفت حاج خانوم این که مال اینجا نیست ماله کوپه قبلیه
حاج خانوم قصه ی ما توپید روش که چیه نکنه میخوای دختره جوونمو بفرستم اینجا وسط ۴ تا جوون
ما مادر دختریم دوست داشتیم بلیطامونو عوض کنیم
خلاصه به هر ترتیبی بود گفتیم حاج خانوم ما اینجا نمی تونیم یه خانوم راه بدیم مامور بیچاره قطارم رفتو خره یه دانشجو بیچاررو گرفتو جاشو با حاج خانوم عوض کرد
جاتون خالی خانومه تا صبح سوژه خندمون بود کم کم دیروقت بودو همه تختارو کشیدن پایین و گرفتن خوابیدن اما من خوابم نمی برد تا اینکه واسه نماز صبح سمنان توقف کردیم . و بعد حدودای ساعت ۸:۳۰ صبح بعد کلی توقف تو ورامین رسیدیم تهران و ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
ادامه دارد

