شنبه بیست و سوم تیر 1386
کنکور
سلام
دیروز کنکور داشتم نمی دونید صبح اصلا حالشو نداشتم برم سره جلسه خلاصه به اجبار رفتم سره جلسه نمی دونم چرا اصلا این کنکور برام مهم نبود البته یه چیزایی خونده بودم نمیدونم شاید دیگه حوصله شهرستانو تو این موقعیت نداشتم شهره خودمونم که رشته امتحانیمو نداره .ساعت 8 صبح امتحان شروع شد امتحان امسال با سالهای پیش یکم فرق کرده بود مثلا سوالهای عمومی تعدادشون کم شده بود و عوض سالهای پیش امسال اول سوالهای معارف بود بعد ادبیات و زبان سوال ها رو که دیدم فهمیدم که سخته خلاصه اونایی رو که بلد بودم جواب دادمو کلی وقته اضافه آوردم
.بعد که سوالهای تخصصی رو دادن دیدم که خیلی آسونه شروع کردم به جواب دادن بعد که رشته مورد نظرمو زدم دیدم اون 2 تا رشته دیگه هم می تونم جواب بدم خلاصه بسم الله گفتمو شروع کردم
. نمی دونید به جه سرعتی داشتم تست می زدم. بعدش رفتم سراغ سوالهای حل کردنی و به هر جون کندنی بود به کمک ماشین حساب حل می کردم خیلی تشنم بود 2 بار تا سرایدار به من رسید یه بار از ردیف جلو یه بارم ار ردیف کنار پارچ آب تموم می شد
رفتم سراغ کیک کنکور آخه این کیک 5400 برام آب خورده بودحیف بود خورده نشه
دوباره شروع کردم به سرعت برق و باد تست زدن که یک هو وقت تموم شد به قول مجریایه تلویزیون چقدر زود دیر میشود
.ورقه هارو که بردم بدم سعی کردم دفترچه سوالها رو دو دره کنم که واسه نمونه پیشم بمونه ولی نشد
با یه حسه خوبی اومدم بیرون من که صبح اصلا نمی خواستم برم سره جلسه عجیب دلم می خواست قبول شم نمی دونم چرا اینجوری شدم من جدیدا اصلا نمی دونم چی برام خوبه چی بده؟؟؟؟؟؟ موندم که آخر سر کارم به کجا می کشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اکنون که گل سعادتت پر بار است دست تو ز جام می چرا بیکار است
می خور که زمانه دشمنی غدار است در یافتن روز چنین دشوار است

