تبليغاتX
((بوی باران))
امروز 

دوشنبه هجدهم تیر 1386

خبر خوش

سلام همین جمعه پیش بود که تو خونه نشسته بودم همش فکر میکردم که الان باید یه اتفاق خوب بیفته به مامان گفتم پاشو برو یه خبر خوب برام بیار طفلی اصلا منظورمو نفهمید تا اینکه صدای زنگ تلفن اومد مامانم گفت اینم خبره خوشگوشی رو که برداشتم دیدم دوستمه یکم گپ زدیمو بعدش بهم گفت من میخام برم حرم زیارت تو نمی ای منم از اونجایی که عصر جمعه خیلی دلگیره حالا فلسفش بمونه که استاد معارفمون خودش گشف کرده بودش خلاصه قبول کردمو رفتم سره قرار تا رسیدیم حرم دیگه اذون بود وضو گرفتیمو نماز خوندیمو برگشتیم سمته خونه تو مسیر یهو چشمم یکی از دوستای قدیمی رو که چند وقته تو فکرم بودو اصلا ازش خبری نداشتمو دیدم انگاری با خواهرش بود عجیب شیبه خودش بود افتاد تصمیم گرفتم یه جوری برم پیشش اما تو شلوغی گمش کردم دیگه ناامید ولی خوشحال اومدم خونه دیگه داشت سریال جواهری در قصر شروع میشد مهمونا که رفتن گرفتم خوابیدم صبح زود از یک شرکت بزرگ دولتی زنگ زدن که واسه مصاحبه تشریف بیارین نمیدونین من چقدر پیگیری کرده بودم تا به این مرحله رسیده بودم خلاصه حسه دیروزم تعبییر شده بود و یه خبره خوشی بهم رسیده بود .صیحه یک شنبه که رفتم مصاحبه تو قسمته مصاحبه تخصصی فقط یه سوال پرسیدن اونم چقدر سابقه کار داری که سره همینم ردم کردن الان 3 روزه دارم فکر میکنم که فلسفه این 2 مورد چی بوده چرا من یه دوستو که خیلی می خواستم ببینم نتونستم ببینم و چرا منو دعوت کردن ولی تو مصاحبه رد شدم خوب اصلا نتیجش به خبرش نمی ارزید .ما که نفهمیدم .

 

هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا                چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

معلوم نشد که در طربخانه ی خاک                    تقاش ازل بهر چه آراست مرا

 

نوشته شده توسط سعید در 18:54 | موضوع: خاطرات
• لینک ثابت   •