تبليغاتX
((بوی باران))
امروز 

پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388

تعطیلات نوروز

مثل همیشه با تاخیر عیدتون مبارک ان شاالله سال خوبی برا اونا که میخوان ازدواج کنن اونایی که میخوان کنکور قبول شن اونایی که میخوان پولدار شن اونایی که میخوان سره کار برن سفر برن خلاصه هر ارزوی دیگه ای دارن ساله خوبی باشه براشون

سلام حتما شنیدین که خدا گفته سیرو فی الارض...... خوب مام که بچه مسلمون خواستیم حداقل یکی از فرمانهای الهی رو رعایت کرده باشیم با چند تا از دوستان تصمیم گرقتیم تو تعطیلات یه سفری به کشور دوست و همسایه یعنی دوبی داشته باشیم اما نمی دونم چرا تا تو خانواده مطرح شد همه یه جوری شدن راستشو بخواین دختر پسرای مثلا روشنفکره فامیل هم عکس العمل خانواده رو داشتن که حالا که دوزار پول گیرت اومده میخوای بری دبی دنباله عیش و نوش و این حرفا کم کم شنیدم که انگای دیگرم زدن که بدلیل اخلاقی از ذکرش معذورمحالا هی من توضیح بده که بابا همه که واسه کارای خاص نمیرن دبی  اصلا دوبی در حال ورشکستگیه مثل قدیم که نیست دوستایی که با من میان همه بچه مثبتن به گوش کسی نرفت که نرفت حتی یکی از فامیلا که شوهرش همین اواخر رفته بود دبی و باکو کلی منو دست انداخت که عجله نکن بگردی همین مشهد خودمون یه پا دوبیه  خلاصه با دوستان مطرح کردم که آقا من مشکلی پیش اومده و نمیام دیدم اونام با من موافقن تصمیم گرفتیم بریم کیش که دیگه حرفی توش نباشه ولی یهو تصمیم توسط من عوض شد که آقا بیاین عید امسال یکی دیگه از سنت های الهی یعنی صله رحم رو بجا بیاریم و اوایل تابستون بریم مالزی خلاصه پیشنهادم با اکثریت ارا تصویب شد که ان شاالله چند ماه دیگه بریم مالزی که کمتر حرف توشه ولی هزینش بیشتره دیگه کاری نمیشه کرد باید تو  این قسمت صرفه جویی رو بیخیال شد

نتیجه:

۱- بعضی افراذ و جاها بیخودی اسمشون بد در اومده

۲- سنت های الهی همینجوری نصیب هرکی هر کی نمیشه

۳- هرچقدم خوب باشی باز پشت سرت حرفه پس باید کاره خوبتو ادامه بدی

 

نوشته شده توسط سعید در 12:5 | موضوع: خاطرات
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه هشتم آبان 1387

سفر نامه

سلام

راستش میخوام اینبار با یه سفر نامه آپ کنم شاید دزی به تخته خوردو منم زفتم تو لیسته سفر نامه نویسای معروف مثل ناصر خسرو - مارکوپلو - آل احمد - سرپرسی سایکس و .....

راستش واسه من که ۸-۹ سال پیش رفته بودم بابلسرو اونجا یخورده مریض شده بودم و زیاد نچسبیده بود یه سفر غیر منتظره کاری به تهران اونم با هزینه شرکت و حق ماموریت شاید یخورده غیر منتظره بود

وقتی  چند روز بعد از عید فطر از شرکت تماس گرفتن که اقا باید واسه یه سری آموزشای بئو خدمت  یک شنبه برید تهران من همش منتظر بودم که اینم مثل اون ۵ -۶ مورد که قرار بود برم مسافرت و بهم خورده بود ناکام بمونم ولی خوب خدارو شکر این یکی اینطور نشد

من راستش اخرین بار که تهران رفته بودم تابستون ۱۳۷۴ بود درست موقعی که می خواستم برم کلاس دوم راهنماییاونم چون رفته بودیم رشت بعد یه هویی تصمیم گرفتیم بریم قم زیارت و بار دوباره یهویی رفتیم تهران

خلاصه من که تازه تو این شرکت استخدام شده بودم به اتفاق ۲ تا دیگه از تازه استخدامیا که من ندیده بودمشون یکشنبه شب ساعت ۶ توی  راه آهن شهرمون قرار گذاشتیم تا همو ببینیم و راهی شیم خلاصه با چند بار تماس تلفنی همو پیدا کردیمو یه مختصر اشنایی و سوار قطار شدیم چون یکم دیر جنبیده بودیم قطار درجه یکم گیر نیاوردیم و فقط تونستیم واسه برگشت بلیط درجه یک رزرو کنیم

تو کوپه ما ۲ تا جوونه اهوازی بودن که خیلی زود با ما صمیمی(پسر خاله) شدن حتی قبل از اینکه ما با همکارای ایندم آشناشیم. از اونجایی که قطار درجه ۲ بود ما هنوز یه همسفر دیگه کم داشتیم که قرار شد تو نیشابور کوپه مون تکمیل شه منم از فرصت استفاده کردمو جو رسمی رو مثل همیشه شکستمو هر ۵ نفر شدیم پسر خاله نمی دونم چرا ادما تو برخورداشون اینقد محافظه کارن

بلاخره ایستگاه خیام نیشابور یه خانوم حدودا ۴۵ ساله آومدو ادعا کرد من جام اینجاست

خانومه که از قرار با خواهرشو چند تا از دختراش و خواهرزادش میشدن ۷ نفر کلید کرده بود که ما از اون موقع ۷ نفری تو کوپه کناری بودیم ولی حالا میخوایم استراحت کنیم میخوام برم سره جای خودمهرچی مامور قطار میگفت بابا اینا ۴ تا اقان هم شما هم اینا معذبن خانم گیر داده بود که نه اینا مثل پسرامن یکی از اهوازیا بلیط خانم و دید گفت حاج خانوم این که مال اینجا نیست ماله کوپه قبلیه

حاج خانوم قصه ی ما توپید روش که چیه نکنه میخوای دختره جوونمو بفرستم اینجا وسط ۴ تا جوون  ما مادر دختریم دوست داشتیم بلیطامونو عوض کنیم خلاصه به هر ترتیبی بود گفتیم حاج خانوم ما اینجا نمی تونیم یه خانوم راه بدیم مامور بیچاره قطارم رفتو خره یه دانشجو بیچاررو گرفتو جاشو با حاج خانوم عوض کردجاتون خالی خانومه تا صبح سوژه خندمون بود کم کم دیروقت بودو همه تختارو کشیدن پایین و گرفتن خوابیدن اما من خوابم نمی برد تا اینکه واسه نماز صبح سمنان توقف کردیم . و بعد حدودای ساعت ۸:۳۰ صبح بعد کلی توقف تو ورامین رسیدیم تهران و ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

ادامه دارد

نوشته شده توسط سعید در 17:25 | موضوع: خاطرات
• لینک ثابت   • 

شنبه بیست و سوم تیر 1386

کنکور

سلام

دیروز کنکور داشتم نمی دونید صبح اصلا حالشو نداشتم برم سره جلسه خلاصه به اجبار رفتم سره جلسه نمی دونم چرا اصلا این کنکور برام مهم نبود البته یه چیزایی خونده بودم نمیدونم شاید دیگه حوصله شهرستانو تو این موقعیت نداشتم شهره خودمونم که رشته امتحانیمو نداره .ساعت 8 صبح امتحان شروع شد امتحان امسال با سالهای پیش یکم فرق کرده بود مثلا سوالهای عمومی تعدادشون کم شده بود و عوض سالهای پیش امسال اول سوالهای معارف بود بعد ادبیات و زبان سوال ها رو که دیدم فهمیدم که سخته خلاصه اونایی رو که بلد بودم جواب دادمو کلی وقته اضافه آوردم .بعد که سوالهای تخصصی رو دادن دیدم که خیلی آسونه شروع کردم به جواب دادن بعد که رشته مورد نظرمو زدم دیدم اون 2 تا رشته دیگه هم می تونم جواب بدم خلاصه بسم الله گفتمو شروع کردم . نمی دونید به جه سرعتی داشتم تست می زدم. بعدش رفتم سراغ سوالهای حل کردنی و به هر جون کندنی بود به کمک ماشین حساب حل می کردم خیلی تشنم بود 2 بار تا سرایدار به من رسید یه بار از ردیف جلو یه بارم ار ردیف کنار پارچ آب تموم می شد رفتم سراغ کیک کنکور آخه این کیک 5400 برام آب خورده بودحیف بود خورده نشه دوباره شروع کردم به سرعت برق و باد تست زدن که یک هو وقت تموم شد به قول مجریایه تلویزیون چقدر زود دیر میشود .ورقه هارو که بردم بدم سعی کردم دفترچه سوالها رو دو دره کنم که واسه نمونه پیشم بمونه ولی نشد با یه حسه خوبی اومدم بیرون من که صبح اصلا نمی خواستم برم سره جلسه عجیب دلم می خواست قبول شم نمی دونم چرا اینجوری شدم من جدیدا اصلا نمی دونم چی برام خوبه چی بده؟؟؟؟؟؟ موندم که آخر سر کارم به کجا می کشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

اکنون که گل سعادتت پر بار است              دست تو ز جام می چرا بیکار است

می خور که زمانه دشمنی غدار است         در یافتن روز چنین دشوار است

 

 

نوشته شده توسط سعید در 17:0 | موضوع: خاطرات
• لینک ثابت   • 

دوشنبه هجدهم تیر 1386

خبر خوش

سلام همین جمعه پیش بود که تو خونه نشسته بودم همش فکر میکردم که الان باید یه اتفاق خوب بیفته به مامان گفتم پاشو برو یه خبر خوب برام بیار طفلی اصلا منظورمو نفهمید تا اینکه صدای زنگ تلفن اومد مامانم گفت اینم خبره خوشگوشی رو که برداشتم دیدم دوستمه یکم گپ زدیمو بعدش بهم گفت من میخام برم حرم زیارت تو نمی ای منم از اونجایی که عصر جمعه خیلی دلگیره حالا فلسفش بمونه که استاد معارفمون خودش گشف کرده بودش خلاصه قبول کردمو رفتم سره قرار تا رسیدیم حرم دیگه اذون بود وضو گرفتیمو نماز خوندیمو برگشتیم سمته خونه تو مسیر یهو چشمم یکی از دوستای قدیمی رو که چند وقته تو فکرم بودو اصلا ازش خبری نداشتمو دیدم انگاری با خواهرش بود عجیب شیبه خودش بود افتاد تصمیم گرفتم یه جوری برم پیشش اما تو شلوغی گمش کردم دیگه ناامید ولی خوشحال اومدم خونه دیگه داشت سریال جواهری در قصر شروع میشد مهمونا که رفتن گرفتم خوابیدم صبح زود از یک شرکت بزرگ دولتی زنگ زدن که واسه مصاحبه تشریف بیارین نمیدونین من چقدر پیگیری کرده بودم تا به این مرحله رسیده بودم خلاصه حسه دیروزم تعبییر شده بود و یه خبره خوشی بهم رسیده بود .صیحه یک شنبه که رفتم مصاحبه تو قسمته مصاحبه تخصصی فقط یه سوال پرسیدن اونم چقدر سابقه کار داری که سره همینم ردم کردن الان 3 روزه دارم فکر میکنم که فلسفه این 2 مورد چی بوده چرا من یه دوستو که خیلی می خواستم ببینم نتونستم ببینم و چرا منو دعوت کردن ولی تو مصاحبه رد شدم خوب اصلا نتیجش به خبرش نمی ارزید .ما که نفهمیدم .

 

هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا                چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

معلوم نشد که در طربخانه ی خاک                    تقاش ازل بهر چه آراست مرا

 

نوشته شده توسط سعید در 18:54 | موضوع: خاطرات
• لینک ثابت   •