شنبه بیستم مرداد 1386
عید مبعث پارسال
سلام
با عرض تبریک و تهنیت فرا رسیدن سالروز مبعث پیامبر بزرگ نور و رحمت حضرت محمد مصطفی(ص)خدمت همه مسلمین جهان بخصوص دوستان خوب و خانواده محترمشان به اطلاع میرسانم که این پست مخصوص این عید بزرگ و درخواست یکی از دوستان خوب میباشد.![]()
یادمه سال پیش روز میلاد حضرت امام علی(ع) عروسیه یکی از دوستای خوبه دوران سربازیم بود که چند ماهی زود تر از من تموم کرده بودو خلاصه دامد شده بود
منم دعوت بودم دیگه خلاصه موهارو آب و شانه کردمو یه دست کتو شلوارو یه پیراهن کرم روشن پوشیدم و یه صفاییم به صورت دادمو ماشینم حسابی شستمو تمیزو مرتب و شیک مثله یه جوونه جنتلمن و باکلاس رفتم در خونه دوستم مرتضی که با هم بریم
. بیچاره مرتضی تا منو دید یه ایول دادو سوار شدیم به سوی عروسی آخه طفلکی تا بحال منو تو لباسه رسمی ندیده بود . خلاصه رفتیم بعده کلی بیراهه رفتنو دور زدن دوره خودمون رسیدیم به محل عروسی این مراسم تو یه باغه خیلی بزرگ و شیک برگزار شده بود هوام توپه توپ تا رسیدیم دم دره باغ برادره داماد اومدو به ما خوش آمد گفتو مارو بالای مجلس راهنمایی کرد مام رفتیم رو یه میز بزرگ نشستیم و شرو کردیم به درو کردن میز
حسابی از خجالت شکممون دراومدیم در این هنگام چند تا دیگه از ارازل و اوباشه دیگم اومدن تا حسابی از خجالت هم در بیایم بعد چند دقیفه دومادم اومدو مام اونو اوردیم رو میزه خودمون و شروع کردیم به اذیت کردنشو لودگیو اینا
فکر کنم اگه عروس اونجا بودو می دید دوماد چقدر جلفه عمراً بله رو میگفت بعدشم بیچاره رو مجبور کردیم که وسط باغ حرکات موزون انجام بده
اونم از مجبوری شروع کرد
آقا دارو دسته ی مارو میگی داشتیم از خنده می مردیم بقیه فامیلای عروسو دومادم با ما همراه شدن تا بیچاره دامادو دست بندازن یکی میگفت این چه عروسیه که این رقصو دیده و بله گفته یکی دیگه معتقد بود که دوماد حول کرده وگرنه رقصش حرف نداره
این یکی احتمالا از فامیلای دوماد بوده خلاصه دوماد که رفت مجلس یه خورده آروم شدو بعدم شامو آوردن سره شام یهو رو مرتضی دقت کردم گفتم تو چرا ریشتو نزدی پسر گفت بابا من فردا شیفتمه باید برم پادگان منو میگه توپیدم روش گفتم باز من یه چند روز رفتم مرخصی هرچی روزه تعطیل بود دادن به تو
آخه تو چقدر ساده ای و جلو اینا همش کم میاری اونم گفت چیکار کنم گفتن فردا نوبته توه من باید چیکار می کردم
. خلاصه اون شب گذشتو روزه قبل عید مبعث داشتم تو پادگان دره اتاقو فقل می کردم برم خونه که یهو دیدم مرتضی داره خوشحال از پله ها می آد پایینو گفت: به به سعید آقا می بینم که شیفته عید مبعث به شما افتاده
منو می گی یهو قاط زدم گفتم تو غلط کردی گفتی فکر کردی منم مثله توام گفت برو قرارگاه ببین آقا منم آستینارو زدم بالا که اگه احتمالا مرتضی راست گفته باشه برم قال کنم تا پسته فردا رو خذف کنم به دره قرارگاه که رسیدیم دیدم به به آقایون چون فردا تعطیله نیم ساعتو دو دره کردنو رفتن منم داشتم از عصبانیت می مردم
مرتضی هم هی متلک می نداخت که حقته هی به من طعنه بزم منم الکی روحیه دادم به خودم که نخیرم من اگه زودتر می فهمیدم وای نمی استادم خلاصه روزه عید شده و من لباس فرم و پوشیدم رفتم پادگان همه نگهبانام اومده بودن منم سریع لوح و چیدمو یه نطق 5 دقیقه ای واسه نگهبانا انجام دادمو بهشون یاد آوری کردم که آقا من آدم قاطیی هستم هر کی کوتاهی کنه فردا ممنوع الخروجه و اینا
(چوب و که برداری گربه دزده فرار می کنه)
بعدم رفتم تو اتاقم دراز کشیدم تلویزیونم که هیچی نداشت خیلی حوصلم سر رفته بود رفتم یه سری به بچه ها زدم و اومدم تو اتاق ساعت تازه یازده و نیم شده بود نهارو که خوردم فکر کنم جوجه کباب بود تازه ساعت دورو بره 12 و نیم شده بود یهو یه جرقه ای به ذهنم رسید گفتم یه زنگی به مرتضی بزنم حلالیت بطلبم شاید فرجی شد![]()
.هنوز یه بوق بیشتر نخورده بود که مرتضی گوشی رو برداشت گفت به به سعید آقا خوش میگذره منم گفتم جات خالی خیلییییییییییییییی
گفتم تو چیکار می کنی گفت من امشب خونه تنهام حوصله ام سر رفته بهش گفتم پاشو بیا اینجا اونم گفت نهار بخورم میام ساعت حدود 2عصر بود که مرتضی اومد خلاصه نشستیم به گپ و بعدشم به بعضی از بچه ها زنگ زدیم تبریکه عیدو خلاصه تا چشم بهم گذاشتیم داشتن اذون مغرب و میگفتن رفتیم نمازو بعدشم شام و بعد اومدیم تو اتاق مرتضی یهو گفت سعید آقا روزه عیدی مهمون دعوت می کنی نمی خوای یه شیرینی چیزی بدی
منم گفتم چرا که ندم کی از شما بهتر راننده پادگان و صدا کردمو 5000 هزار تومان دادم بهش گفتم بر 2 کیلو شیرینی بگیر بیار مرتضی دوباره شمشیر انتقام و از غلاف کشیدو گفت این همه آدم همش 5 هزار تومان ما میوه هم می خواییم منم که لرد دست کردم تو جیبمو 7 هزار تومان دیگه هم بهش دادم گفتم هم شیرینی بگیر هم میوه
خلاصه اونشب با بچه ها یه جشن کوچولو گرفتیمو کلی خوش گذشت منم یه حال اساسی به مرتضی دادم و اسمشو تو لوح نگهبانی نوشتم تا پسته بعدیش و به جای امروز حذف کنن . فردا صبح رفتم تو اتاقم دست کردم تو جیبم دیدم ای دادو بیداد همش واسم 500 تومان مونده
یهو یه فکر توپ به سرم رسید . بعده چند دقیقه دیدم رئیسم داره می آد رفتم جلو سلام کردم و عیدم بهش تبریک گفتم و روبوسی و اینا
منم خودمو زدم به مظلومی
رئیسم گقت : خوب سعید خان دیروز خوش گذشت منم یه آهی کشیدم گفتم ای بابا کجا خوش گذشت آدم و روز عید بزارن پست مگه خوشم می گذره
اونم تعجب کرد گفت چی شده که تو روزه تعطیل وایستادی بعدم کلی دلداری که عیب نداره اینا همش برات یه خاطره می مونه منم گفتم مخصوصا اینکه ارشده سربازام باشی و برا بچه ها عیدی و شیرینی بگیری
اونم خندیدو گفت:ای ول ای ول آق سعید و ایول بعدشم گفت عیب نداره فاکتورش و بیار بگم پولتو بدن اینا اصلا باید خودشون خرج روزه عید و می دادن
منم یه تعارف زدمو سه سوت آوردم دادم بهش اونم گفت چه خبره این همه خرج کردی منم گفتم حاج آقا عید بود مثلا ها یه امضا پشته فاکتور زدو گفت برو از تو کشو 12هزار تومان بردار منم که فکرم جواب داده بود با روحی مضاعف رفتم قرارگاه دعوا که آقا چرا منو روزه عید میزارین پست
خلاصه در زدم رفتم تو فرمانده قرارگاه هو دیدمو شروع کردم به غر زدن اون بیچاره هم گفت اسمتو اشتباه نوشتن و من تازه امروز گزارش تو رو که دیدم فهمیدم .بعدشم واسه جبران اسمه منو مرتضی رو از تو لوح برداشتو جزء ذخیره ها گذاشت واسه همیشه![]()
نکته اخلاقی: با وجودی که عید مبعث سال پیش یکی از روزهای به یاد ماندنی دوران سربازیم بود ولی من به خودم قول دادم که دیگه هیچ وقت به کسی طعنه نزنم یا سرزنش نکنم .

جمعه دوازدهم مرداد 1386
ملاقات با حشمت خان
سلام خوبین
بنا به درخواست متعدد دوستان مشتاق تصمیم گرفتم که امروز براتون یه پسته جدید بزارم![]()
راستش دیروز توی خیابون یکی از دوستای قدیمی دوران دانشگاهو دیدم به اسم حشمت معروف به حشمت خان
یکی از جواد ترین دوستای دوران زندگیم با سیبیلای خفن
بعده کلی احوال پرسی یهو بهش گفتم حشمت خان نازی خانوم چطورن خوببن ؟
طفلی یه آهی کشیدو گفت هیچی بابا بعد یه سال زندگی مشترک طلاق گرفتیم از هم
! منو میگی یهو دو تا شاخ گنده رو سرم سبز شد
آخه یاد اون روزایی افتادم که این حشمت خان ما با دیدن نازی خانوم یه دل نه صد دل عاشقش شده بودو حاضر شده بود سیبیلاشو بزنه و حتی اسمشو عوض کنه بزاره آرش جون خلاصه بین برو بچ این ۲ تا زوج خوشبخت عشقشون مثال زدنی شده بود. بهش گفتم حشمت جون چی شد حالا طلاق گرفتین گفت از اولم ما با هم تفاهم نداشتیم اصلا همه ی عشقو عاشقیا کشکه کشکه مام که دیگه ازمون کاری ساخته نبود با یه دنیا سوال بدون جواب و ۲ تا شاخه گنده شمارشو گرفتمو خدا حافظی کردم اومدم خونه![]()
نظر سنجیه این مطلب:
اخطار ! لطفاْ این قسمتو افراد شایعه پراکن نخونن![]()
- به نظر شما برا ازدواج بهتره ادم عاشق بشه یا به تفاهم برسن بعد ازدواج کنن؟ تا مثل عکس پایینی نشیم![]()
![]()

سه شنبه نهم مرداد 1386
تذکر اساسی
این پسته کنکورم برام شده یه درده سر
یکی تقویمه وبو نیگاه میگنه می گه این جدیده
یکی دیگه پیدا میشه فکز میکنه من بچه دبیرستانیه پشته کنکوریم
لازم دونستم اینجا به اون دسته از دوستای دانشمند و محترم تذکر بدم که بابا این کنکور کنکوره کاردانی به کارشناسیه
امان از این دوستای سر یه هوا
یه عدم اومدن کامنت گذاشتن که ایشاالله بابا شی
پس لازم بود من یه پسته جدید بزارم دیگه شما حق بدین به من![]()
یه شعر هویجوری
من هنوز چیزی نگفتم که تو طاقتت تموم شد باقیشو بگم میبینی گریه هات کلی حروم شد
من که آسمون نبودم اما عشق تو یه ماه سرزنش نکن دلم رو بخدا اون بی گناه
باز که ابری شد نگاهت بغضتم واسم عزیزه اما اشکات رو نگه دار نذار اینجوری بریزه
حال من خیلی عجیب دوست دارم پیشم بشینی من نگاهت بکنم تو تو چشام عشقو ببینی تو چشام عشقو ببینی
بد جوری دیوونتم من فکر نکن این اعتراض همیشه نبودن تو کرده این دلو کلافه
میدونم فرقی نداره واست عاشق بودن من میدونم واست یکی شد بودن و نبودن من
اولش گفتم یه حس یا احترام ساده اما بعد دیدم یه عشقه آخه اندازش زیاده
بیاو مثل گذشته جز به من به همه شک کن من بدون تو میمیرم بیاو به من کمک کن
من هنوز چیزی نگفتم که تو طاقتت تموم شد باقیشو بگم میبینی گریه هات کلی حروم شد
من که آسمون نبودم اما عشق تو یه ماه سرزنش نکن دلم رو بخدا اون بی گناه
باز که ابری شد نگاهت بغضتم واسم عزیزه اما اشکات رو نگه دار نذار اینجوری بریزه
حال من خیلی عجیب دوست دارم پیشم بشینی من نگاهت بکنم تو تو چشام عشقو ببینی تو چشام عشقو ببینی
بد جوری دیوونتم من فکر نکن این اعتراض همیشه نبودن تو کرده این دلو کلافه
میدونم فرقی نداره واست عاشق بودن من میدونم واست یکی شد بودن و نبودن من
اولش گفتم یه حس یا احترام ساده اما بعد دیدم یه عشقه آخه اندازش زیاده
بیاو مثل گذشته جز به من به همه شک کن من بدون تو میمیرم بیاو به من کمک کن

پنجشنبه چهارم مرداد 1386
تبریک و نیایش
میلاد فرخنده مولود کعبه حضرت امام علی علیه السلام را به همه دوستای خوبم تبریک میگم

نیایش
(دعای طلب روزی)
خدایا بدرستی که مرا دانشی به محل روزیم نیست!
حقاً می جویم بر حسب گمانهایی که بر دلم خطور می کند
پس در جستجوی آن شهر ها را زیر پا می نهم
بنابر این در آن چه جویای آنم مانند سرگردانی هستم که نمی دانم
آیا در زمین هموار است یا در کوه یا زمین یا آسمان یا در خشکی یا دریا؟
و بدست کیست؟
و از جانب کیست ؟
و حقیقتاً دانستم که دانش او نزد توست
و وسایل آن نزد توست و تویی که آن را با لطف خود قسمت نمایی
و آن را به رحمت خود سبب ساز کنی
خدایا پس درود فرصت بر
محمد و آل پاکش
ای پروردگارم
روزی مرا فراوان قرار بده
و راه طلب آن را آسان گردان
و جای دریافتش را نزدیک
و در رنج و سختیم میندازدر طلب چیزی که برایم مقدر نفرموده ای
در آن روزی را زیرا تو بی نیازی از اینکه مرا عذاب کنی
و من به سوی رحمت تو نیازمندم
پس درود فرصت بر محمد و آل او
و بخشش کن بر بنده ات به جود و کرمت
زیرا
تویی صاحب بخشش های بزرگ
چهارشنبه سوم مرداد 1386
کوله پشتی
سلام
همین یکی دو روز پیش بود که شبکه ۳ تو برنامه کوله پشتی .........................................
همون طور که قبلاْ قرارمون بود من این پستو بخاطر قالب اجتماعی که داشت پاک کردم از همه دوستایی که واسه این پست نظر داده بودن ممنونم
راستی من این پستو تو جند روزه اینده پاک می کنم چون از اول قرار نبود تو اینجور مسایل وارد شم.
در ضمن اینم بگم اون تاریخی که بالای وبلاگم هست تقویمه روزه مثله بعضی دانشمندا اشتباه نکنین![]()
![]()

